|
بمناسبت گراميداشدت روز معلم ، جلسه باشکوهي در حضور
مديران، اساتيد و دانشجويان گرانقدر دانشکده در مورخه 12 ارديبهشت ماه
سال 1385 برگزار شد. در آن جلسه ، خوب يا بد ، زشت يا زيبا، شوخي يا
جدي مرا بعنوان استاد پيشکسوت معرفي نمودند و لذا اين فرصت را يافتم که
دقائقي با سروران و همکاران صحبت کنم.
وقتي به کمي فرصت و سنگيني رسالت کلام توجه نمودم چاره را در آن يافتم
که پس از 3 دقيقه اداي سخن و تشکر بسراغ شعري از استاد ارجمند آقاي
مجتبي کاشاني تحت عنوان قصيده 2000 بروم .
همانطور که انتظار مي رفت اين شعرنغز و پر معني کار خود را کرد و
بسياري از دوستان درخواست نسخه اي از آنرا نمودند، به ايشان وعده کردم
که شعر زيباي مذکور را در اين سايت خواهند يافت:
قصيده 2000 مجتبي کاشاني
نيوتن مي آسود
در پناه سايه ، زير درخت
ناگهان سيبي افتاد زمين
نيوتن آن راديد
سپس از خود پرسيد
که چرا سوي هوا پرت نشد؟
اکتشافات جهان
اتفاقاتي بود
که چنين مي افتاد
که کسي مي فهميد
و به ما مي فرمود
که چه چيزي چه پيامي دارد؟
و چه رازي دارند
آيات خداوند جهان
راز و اسرار جهان
کشف مي شد يک روز
در پي گم شدن کشتي در يک دريا
يا کسي در صحرا
يک کسي مي فهميد
که کجا آمريکاست؟
يا کجا غار عليصدر؟
کجا قطب جنوب؟
يک کسي مي فهميد
که بخار
قدرتي دارد نيز
و کسي مي فهميد
چه گياهي ، چه شفائي؟
و چه دردي ، چه علاجي دارد؟
يک کسي مي خوابيد در زير درخت
نيوتن يا داوود
گيو يا گاليله
ترزا يا مريم
و علي يا عيسي
اهل ايران يا هند
از پرو يا گينه
مصر يا گرجستان
و فرو مي افتاد
يک گلابي يا سيب
و هلو يا گيلاس
و ترنج و انار
راز و اسرار جهان
کشف مي شد يک روز
ما نبينيم
کسي مي بيند
ما نگوئيم
کسي مي گويد
يک کسي در جائي
به جهاني مي گفت که زمين مي گردد
گرد خورشيد
و بر محور خويش
و اگر گاليله توبه کند
با تهديد
و بگويد که نخواهد چرخيد
باز خواهد چرخيد
آري ...
و زمين توبه نخواهد کرد
خواهد چرخيد
راز و اسرار جهان
کشف مي شد يک روز
ما نبينيم
کسي مي بيند
ما نفهميم
کسي مي فهمد
هيچکس منتظر مهلت خميازه ما نيست گلم
هيچکس منتظر خواب تو نيست
که به پايان برسد
لحظه ها مي آيند
سالها مي گذرند
و تو در قرن خودت مي خوابي
قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارند
قرنها گاه کوتاهتر از ده سال اند
گاه صدها سال اند
قرنها مي گذرند
و تو در قرن خودت مي ماني
ما از اين قرن نخواهيم گذشت
ما از اين قرن نخواهيم گريخت
با قطاري که کسان دگري ساخته اند
هيچ پروازي نيست
برساند مارا
به قطار دوهزار
و به قرن دگران
مگر انگيزه و عشق
مگر انديشه و علم
مگر آئينه و صلح
و تقلا و تلاش
قرنها گرچه طلبکار جهانيم ولي
ما در اين قرن بدهکار جهانيم
چه بايد بکنيم؟
هيچکس گاري مارا به قطاري تبديل نکرد
هيچکس ذوق و انديشه پرواز نداشت
هيچکس از سر عبرت به جهان خيره نشد
هيچکس از سفري تحفه و سوغات نداشت
...
من در اين حيرانم
که چرا قافله علم از اينجا نگذشت
يا اگر آمد و رفت
پدرانم سرگرم چه کاري بودند؟
بر سر قافله سالار چه رفت؟
و اگر همره اين قافله گشتند گهي
بر نگشتند چرا؟
ما چه کرديم براي دگران؟
و چرا از خم اين چنبره بيرون نشديم؟
....
نازنين زندگي، ساعت ديواري نيست
که اگر هم خوابيد
بتواني آنرا
به همين کوتاهي
تنظيم کني
کوک کني
برساني خود را به زمان دگران
کاميابي صدفي نيست
که آن را موجي
بکشد تا ساحل
و در او مرواريدي باشد
غلتان ناياب
هيچ صياد زبردستي نيز
باز بي تور و تقلا
حتي
ماهي کوچکي از دريايي صيد نکرد
.....
بخت از آن کسي است
که به کشتي برود
و به دريا بزند
دل به امواج خطر بسپارد
و بخواهد چيزي را کشف کند
و بداند که جهان
پر از آيات خداست
بشنود شعر خداوندي را در کار جهان
و ببندد کمرش را با عزم
و نمازش را در مزرعه
در کارگهي بگذارد
و مناجات کند با کارش
و در انديشه يک مسئله خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد زير سرش
و ببيند در خواب
حل آن مسئله را
باز با شادي درگيري يک مسئله بيدار شود
ابن سينا، پاستور، گراهام بل، رازي
و انيشتين و نوبل
و اديسون و اديسون و اديسون بشود
بخت از آن کسي است
که چنين مي بيند
و چنين مي فهمد
و چنين مي کوشد
و چنان جام پري مي نوشد
....
بخت از آن سيبي است
که در آن لحظه فتاد
و از آن نيوتن
که به آن انديشيد
و در آن راز بزرگي را ديد
خوش بحال آن سيب
خوش بحال نيوتن
...............
|
 |
|